زندگی یعنی تو بخندی و من ببینم…

 

توی راهرویی ایستادم که شاید فکرش رو نمیکردم یه روز از اینکه بخوام MRI بدم وحشت زده باشم گوشهامو تیز کردم ببینم بغل دستیهام که توی دستشون IV LINE تزریقه چی میگن؟؟درد داشته یا نه؟نمیدونم چرا انقدر آقایون نسبت به خانمها بیشتر اه و ناله میکنند…

دیروز اسم منم توی بیمارستان سوژه ای شده بود همه به اسم “دلژین ” پذیرش بهم میدادن…صدام میکنن آرش میاد لباس و داروهام رو میده بهم و میرم تو…راستی چه لباس ابی خوشرنگیه بجای اون روسری دست و پاگیر هم روی موهام یه کلاه میذارن :smile:

دیروز همه خوش اخلاق بودن!خانمه میاد بطرفم میگه به به خانم دلژین بالاخره امدی داخل بیا بشین برات آی وی لاینت رو بذارم…آستین دست راستمو میزنه بالا کبودی ناشی از یه خون گرفتن ساده رو که میبینه یه نچ نچ میکنه و استین چپ رو میزنه بالا یا علی مدد دو سه بار لاین رو جابجا میکنه تا خون رو میبینه…

روی تخت مخصوص ام آر آی دراز کشیدم هوا این تو سرده بهم تاکید میکنه که وقتی وارد دستگاه میشی سر و صدا زیاده اصلا نترس چشمات رو ببند و بگو بسم ا…

یعنی اون تو جشنواره صداهاست از هر نوع بگی طوریکه جرات تکون خوردن نداری بالاخره بعد حدود نیم ساعت تموم میشه برای منی که از محیطهای بسته همیشه وحشت داشتم تموم شدن این پروسه حکم زندگی دوباره رو داره…چشمام پر اشکه وقتی میبینمش اضطراب رو میشه  توی چشماش خوند…خدایا چی شد من که خوب بودم چرا به این روز افتادم…

حالا باید منتظر جواب باشیم لحظه های بد عمرم رو دارم میگذرونم تنها ایستادم آرش رفته داخل پشتمو میکنم به در شیشه ای هر چه بادا باد تا آخر عمر دست کشیدن از دندونپزشکی … کنار اومدن با ضعفهام…چند برابر شدن مسئولیتهای ارش و …

ام ار ای نرماله…وااای خدااا باورم نمیشه … گیجم…ارش یادش رفته کمکم کنه دکتر بهش یاداوری میکنه…میخندم…میخندیم…

***بدک نیستم…تا دو سه هفته دیگه احتمال داره بهتر بشم…دعا کنید

***عنوان : از تویتتهای دیروز آرش در بیمارستان