به اندازه یک نان!!!

 

هوا سرده، یک سوز بدی داره ،از این سوزهایی که تا مغز استخون نفوذ میکنند…دو تا دستهام با وجود دستکش یخ کرده…انگار که زمستون هم این روزای آخر یادش افتاده تا سرماش رو به رُخ ما بکشه…همه خودشون رو زیر کلاه و شال و پالتو قایم کردن تا مبادا این روزهای آخر زمستون ،سرما کار دستشون بده…ترجیح میدم یواش یواش راه برم و اطرافم رو بهتر نگاه کنم تا شاید بشه تلافی این یه ماه و نیمی که توی خونه بودم دربیاد…ولی هم آدمها و هم ماشینا عجله دارن کلا اسفند ماه بنظر من ماهیه که همه روی دور تند گذاشته میشن!!!

از خیابون رد میشم و میرسم به پیاده رو…گوشه راست پیاده رو رو میگیرم و میرم بسمت پایین…یه صدایی توجهم رو جلب میکنه ،برمیگردم و میبینم یه پیرمردیه که روی سکو نشسته و میگه دخترم به اندازه یه نون کمکم میکنی؟…یه نگاهی بهش میندازم سر و وضعش خیلی مرتبه…از اون پیرمردهایی که مطمئنی ۳۰-۲۰ سال پیش واسه خودش کیا وبیایی داشته…مُرددم که کمکش کنم یا نه…یه پسر جوونی داره بهش یه ۵۰۰ تومنی میده که با صدای جیغ جیغ یه خانومی سر جاش میخکوب میشه،پسره همونطور هاج و واج داره به صورت برافروخته و عصبانی خانومه نگاه میکنه…صدای داد و فریادش الان دیگه تبدیل شده به گریه و آه وناله…پدرش آلزایمر داره مدتهاست از این دنیای بیرحم دوره و توی دنیای خیالی خودش زندگی میکنه…همونجا که آسمونش آبی آبیه،مردمانش مهربونن،همونجا که من و تو اصلا ندیدیمش و فقط توی تصورات و رویاهامون گاهی اوقات میاد سراغمون…شاید اون داره از زندگیش لذت میبره؟کی واقعا میدونه؟!