اسفند ۴ ۱۳۹۰
به اندازه یک نان!!!
هوا سرده، یک سوز بدی داره ،از این سوزهایی که تا مغز استخون نفوذ میکنند…دو تا دستهام با وجود دستکش یخ کرده…انگار که زمستون هم این روزای آخر یادش افتاده تا سرماش رو به رُخ ما بکشه…همه خودشون رو زیر کلاه و شال و پالتو قایم کردن تا مبادا این روزهای آخر زمستون ،سرما کار دستشون بده…ترجیح میدم یواش یواش راه برم و اطرافم رو بهتر نگاه کنم تا شاید بشه تلافی این یه ماه و نیمی که توی خونه بودم دربیاد…ولی هم آدمها و هم ماشینا عجله دارن کلا اسفند ماه بنظر من ماهیه که همه روی دور تند گذاشته میشن!!!
از خیابون رد میشم و میرسم به پیاده رو…گوشه راست پیاده رو رو میگیرم و میرم بسمت پایین…یه صدایی توجهم رو جلب میکنه ،برمیگردم و میبینم یه پیرمردیه که روی سکو نشسته و میگه دخترم به اندازه یه نون کمکم میکنی؟…یه نگاهی بهش میندازم سر و وضعش خیلی مرتبه…از اون پیرمردهایی که مطمئنی ۳۰-۲۰ سال پیش واسه خودش کیا وبیایی داشته…مُرددم که کمکش کنم یا نه…یه پسر جوونی داره بهش یه ۵۰۰ تومنی میده که با صدای جیغ جیغ یه خانومی سر جاش میخکوب میشه،پسره همونطور هاج و واج داره به صورت برافروخته و عصبانی خانومه نگاه میکنه…صدای داد و فریادش الان دیگه تبدیل شده به گریه و آه وناله…پدرش آلزایمر داره مدتهاست از این دنیای بیرحم دوره و توی دنیای خیالی خودش زندگی میکنه…همونجا که آسمونش آبی آبیه،مردمانش مهربونن،همونجا که من و تو اصلا ندیدیمش و فقط توی تصورات و رویاهامون گاهی اوقات میاد سراغمون…شاید اون داره از زندگیش لذت میبره؟کی واقعا میدونه؟!




اسفند ۰۴, ۱۳۹۰ @ ۲۳:۳۷:۴۸
خیلی دردناکه خیلی تو اقواممون چند مورد دیدم ادمای با ابرویی که حالا به این وضع دراومدن شاید تحملشون برای اطرافیان سخت باشه اما باید قبول کنیم که اینم یه بیماریه
شاید برگشتن به زمانی که دوسش داشتن
خیلی دردناکه
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۶:۳۲
دردناکه :|
اسفند ۰۵, ۱۳۹۰ @ ۰۰:۳۱:۱۰
آلزایمر برای اطرافیان وحشتناکه دلژین. و الا خود فرد که نمیفهمه توی یه دنیای دیگه است!
امشب خونه مامان بزرگم بودم. واقعا آلزایمر گاهی اطرافیانو ناراحت میکنه. شدید.
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۶:۰۶
واقعا زجر میده اطرافیانشون رو متاسفانه
اسفند ۰۵, ۱۳۹۰ @ ۰۲:۰۰:۱۰
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۵:۳۰
منم موافقم باهات
اسفند ۰۵, ۱۳۹۰ @ ۱۰:۴۶:۴۵
اوخیییییییییی یه جوری شدم دلژین
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۵:۱۱
عزیزممم :*
اسفند ۰۵, ۱۳۹۰ @ ۱۴:۱۱:۲۲
سلام
یاد یه مریض مانیک افتادم که موقع بستری میگفت
ولم کنین من نمیخوام بیام توی دنیای شما!
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۴:۴۹
سلام
راست گفته دنیای این روزای ما به درد خودمون فقط میخوره
اسفند ۰۵, ۱۳۹۰ @ ۱۴:۱۴:۵۱
اما آخه وقتی یادت نیاد خیلی چیزها رو زندگی کردن چه ارزشی میتونه داشته باشه؟!
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۳:۵۸
خیلی سخته
اسفند ۰۵, ۱۳۹۰ @ ۱۶:۳۴:۰۳
سلام یعنی چی؟ یعنی آلزایمر داشته فراموش کرده کیه؟! آلزایمر چطور مگه؟من شنیدم الزامیر یعنی فراموش کردن
///
راستی من وبلاگ شما رو معمولاً میخونم و تازه وبلاگ زدم با اجازه وبلاگتون رودر لینک هام گذاشتم.
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۳:۳۵
الزایمر داشته و دچار فرامشی شده
ممنون در اولین فرصت لینکت رو اضافه میکنم
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۰۰:۰۵:۰۳
سلام مطلب جالبی بود ….یه کم دلم گرفت. من همیشه از دوران پیری می ترسم!
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۱:۵۴
منم از دوران پیری ترس دارم :|
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۲:۱۱:۳۳
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۱:۱۴
:(
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۲:۴۷:۴۴
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۰۰:۴۳
درست میگی
اسفند ۰۶, ۱۳۹۰ @ ۲۱:۱۴:۴۶
دلم برای دخترش سوخت….چون یکی از صمیمی ترین دوستام هم باباش اینجوی شد..داغون بود بیچاره
اسفند ۰۷, ۱۳۹۰ @ ۲۱:۳۱:۴۷
مسلما اطرافیان نزدیک خیلی زجر میکشند
اسفند ۰۷, ۱۳۹۰ @ ۱۴:۱۳:۳۸
ولی من هر روز گرسنگانی را در شهر می بینم که واقعا هیچ راهی ندارند که پول خرید یک نان را برای یک روز غذا در بیاورند و من همیشه گریه ام می گیرد که نمی توانم به همهی آن ها کمک کنم… اغلب سر به آسمان بر می دارم و ناله می زنم که : آیا آن ها را فراموش کرده ای؟! آ ها شاید نمی خواسته اند پای در این جهان بگذارند. و روزی هزار بار از این که سوالم همچنان بی پاسخ است می میرم
اسفند ۰۷, ۱۳۹۰ @ ۲۱:۲۷:۴۳
:|
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۱۰:۰۰:۴۴
سلام خانمی
دو روزه دارم آرشیوتو میخونم. خیلی لذت بردم. میدونی احساس خیلی نزدیکی بهت دارم. منم متولد ۶۰ هستم و خیلی از دغدغه های تو رو داشتم و دارم. بخشی از زندگی و شرح حال الانت جزو آرزوهای من بوده که بهش نرسیدم. با خوندن مطالبت مخصوصا روزانه ها به خودم نزدیک میشم. من بعد ازدواجم مجبور شدم خیلی تغییر کنم. بعضی از این تغییرا رشد بوده و من دوسش دارم ولی بعضیا مجبوری بوده. به هرحال خوندن وبلاگت منو یاد خود واقعیم میندازه. خیلی از حساسیتهات مثل منه. البته من با شرایط سختی که زندگی بهم تحمیل کرد کمی پوست کلفت تر شدم. خوشحالم مطالبتو میخونم
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۲۰:۰۴:۱۹
سلام عزیزم
دغدغه های ماها که توی اون سالها بزرگ شدیم بی شباهت به هم نیست اشتراک های زیادی داریم
خوشحالم که خوندی ولذت بردی
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۱۵:۵۴:۴۳
جالب بود. تا حالا اینجور چیزی نشنیده بودم. داشتم فکر می کردم اگر گارسیا مارکز بود می تونست یه داستان خیلی خوندنی از این ایده بنویسه( شاید شما هم بتونین. هنوز داستان نویسی تون را نشون نداده این). شاد باشین و سالم
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۲۰:۰۲:۱۱
دکتر جان من از این استعدادها ندارم :)
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۱۶:۳۰:۰۴
خیلی سخته….اصلا نمیتونم تصورشو بکنم عزیزام دچارش بشن…دور باشه از همه…
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۲۰:۰۱:۲۰
ایشالله
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۲۲:۲۶:۳۴
چه زیبا نوشتی عزیزم
اسفند ۰۹, ۱۳۹۰ @ ۱۹:۵۹:۱۰
:**
اسفند ۰۸, ۱۳۹۰ @ ۲۳:۰۲:۴۲
چقدر دردناک…ولی از یک طرف میگم شاید تو دنیای ذهنیشون خوشحالتر باشن هرچند برای اطرافیانشون خیلی سخته…میترسم از آینده….
اسفند ۰۹, ۱۳۹۰ @ ۱۹:۵۸:۵۰
:||
اسفند ۰۹, ۱۳۹۰ @ ۱۰:۳۶:۱۹
با خوندن کلمه الزایمر،یاد جدایی نادر از سیمین افتادم…از دنیای آلزایمری ها اطلاعی ندارم،ولی دنیای اطرافیانشون سخت میشه..خیلی سخت..
اسفند ۰۹, ۱۳۹۰ @ ۱۹:۵۷:۴۲
کلا دنیای اطرافیان هر بیمار سخته
اسفند ۰۹, ۱۳۹۰ @ ۱۵:۲۷:۳۷
برای اطرافیان خیلی سخته… بعید بدونم که خود اون آدم هم از این وضعیت گیجی و غریبگی که داره لذت ببره. خدا به هممون رحم کنه
اسفند ۰۹, ۱۳۹۰ @ ۱۹:۵۶:۳۱
با این همه مریضیهای عجیب غریب واقعا خدا به خیر بگذرونه
اسفند ۱۲, ۱۳۹۰ @ ۱۶:۰۹:۲۳
چقدر دردناک ….تصورش هم سخته …
اسفند ۱۵, ۱۳۹۰ @ ۲۰:۴۲:۲۳
:-||
اسفند ۱۵, ۱۳۹۰ @ ۱۴:۱۳:۲۶
سلام خانمی چرا دیگه نمینویسی؟

اسفند ۱۵, ۱۳۹۰ @ ۲۰:۳۹:۰۰
سلام عزیزم یه خورده گرفتار دادن آزمایشات مختلف هستم حتما مینویسم
اسفند ۱۶, ۱۳۹۰ @ ۰۱:۲۴:۱۱
وای…چه بد…دلم نمی خواد سر خودم بیاد
اسفند ۱۷, ۱۳۹۰ @ ۱۶:۵۳:۱۱
:=(
اسفند ۱۶, ۱۳۹۰ @ ۱۸:۱۱:۴۲
سلام… چرا تازه نمیشود اینجا؟!
…
اسفند ۱۷, ۱۳۹۰ @ ۱۶:۵۲:۳۹
مقداری ناخوش احوالم