مرداد ۳۱ ۱۳۹۰
فریادِ سکوت
توی قایق بودم و گریه میکردم ،ضجه میزدم ولی زهره میخندید ، قهقهه میزد…میخواستم دستش رو بگیرم ولی دستم به دستش نمیرسید…قایق از وسط نصف شد و ما دو تا از هم دور شدیم … دورتر و دورتر …
با صدای زنگ آپارتمان کابوس هم به پایان رسید …
- بله؟
- خاله مریم ، منم آوا…
۵ دقیقه بعد داشتیم توی بغل همدیگه گریه میکردیم ،باورم نمیشد آوای یه ساله انقدر بزرگ شده باشه …یعنی منم به همین اندازه پیر شدم…
میرم آشپزخونه و آب طالبی رو توی دو تا لیوان میریزم و میارم …آوا نشسته روی مبل و داره با پیکو بازی میکنه،پیکو هم واق واق میکنه …
- خاله مریم ، وقتی تونستم پیداتون کنم کلی خوشحال شدم حتی بابا هم باورش نمیشد…
نزدیک دو ساعت یه ریز واسم داره تعریف میکنه باورم نمیشه چقدر شبیه زهره ست همون لبها ،همون چشمها حتی تُن صداش هم عینه زهره ست …انگار از احمد چیزی به آوا از لحاظ ژنتیکی نرسیده…واسم تعریف میکنه که سال دوم رشته حقوقه…هم درس میخونه و هم کار میکنه ، کار دانشجوئی…هنوزم با احمد زندگی میکنه…وقتی میگه بابا ،چشماش برق میزنه…از حرفاش معلومه که جونش به جون احمد بسته ست…به چشماش خیره شدم انگار که زهره روبه روم نشسته و داره واسم حرف میزنه…دیگه آوا نیست، بلکه یاد زهره ست که فضا رو پر کرده…
دانشجوی سال آخر بودیم… تنها زوج کلاسمون، زهره و احمد بودند که آوای یه ساله اونا رو به یه خانواده کوچیکِ خوشبخت تبدیل کرده بود…من و زهره دوست جون جونی بودیم حتی وقتی هم ازدواج کرد هیچی از صمیمیتمون کم نشد…خصوصی ترین مسائل زندگی همدیگه رو میدونستیم…
آخر هفته قرار شد با هم بریم شمال یه آب و هوایی عوض کنیم …
زهره اصرار داشت که سوار قایق بشیم و بریم وسط دریا…من اصلا حوصله نداشتم و احمد هم مخالفت کرد …یعنی مثل همیشه مخالفت کرد ولی زهره پاشو کرده بود توی یه کفش که میخواد با آوا بره قایق سواری…
وسط دریا بودیم ،آسمون ابری بود … زهره آوا رو داد دست من…دستشو کرد تو آب و پاشید اینور و اونور…خوشحال بود انگاری…برعکس چند ماه گذشته…میخندید…طوریکه احمد عصبی شده بود…سرش داد زد زهره بس کن این دیوونه بازیها رو… آوا هم گریه افتاده بود…صدای دریا،خنده های دیوانه وار زهره،صدای نعره های احمد،موتور قایق…همه با هم قاطی شده بودن…من حواسم به آوا بود که زهره گفت میخوام برم یه خورده توی آب شنا کنم …ولی این دفعه هیچکس مخالفت نکرد …ناسلامتی قهرمان شنای شهرمون بود …با همون لباس شیرجه زد توی آب ، طوریکه قطره های آب پاشید توی صورت من و آوا…زهره صورتش رو به ما بود و خودش رو روی آب نگه داشت بود با اینکه به ما نگاه میکرد هی دورتر و دورتر میشد…ما هم داشتیم نگاش میکردیم…دست آوا رو بردم بالا بهش گفتم واسه مامان بای بای کن…آوا میخندید و بای بای میکرد…زهره قهقهه میزد…صداش با صدای موج دریا درآمیخته بود…اون دور دورها خورشید داشت غروب میکرد…من خیره به منظره غروب خورشید،آوا خیره به زهره … احمد خیره به ابرهای اسمون و زهره خیره به ما …
+ میخوام خودمو بسپرم به دست سرنوشت مریم جون و چه سرنوشتی بهتر از دریا…دریای مهربون که منو با خودش میبره اونجایی که احمدی نباشه تا سرم داد بکشه ، آوایی نباشه تا من بخوام بخاطرش، احمد رو تحمل کنم ، مادری نباشه که بهم بگه بسوز و بساز … مردمی نباشن که بعداً منو به دید یه زن مطلقه نگاه بکنن … پدری که بخواد مدام سرکوفت بزنه که خودت خواستی با این مرد ازدواج کنی و دوستانی نباشن که پچ پچ هاشون بخواد آزارم بده…
- دیوونه شدی تو ؟ چی میگی زهره ؟
زهره برگرد…برگرد…هوا داره تاریک میشه… احمد دیگه صداش میلرزید.
توی ویلا نمیدونستم باید چیکار کنم…یه ناباوری ترسناک…زهره برنگشت…
به آوا نگاه میکنم…آوایی که از حقیقت تلخ خبر نداره و در عالم بی خبری خودش شاده…پس میذارم شاد بمونه…شاید وقتی دیگر حقیقت را بگویم…شاید هم هرگز…




