یادداشتهای روزانه دکتر دلژین
خوراک
  • خانه
  • درباره
  • پیام خصوصی
  • داستانهای کوتاه
  • کلینیک آنلاین دندانپزشکی

درد دلهای دلژین

شهریور ۲۵ ۱۳۹۰

تراس خیال زندگی من…

پرده رو که درمیارم تا بندازم توی ماشین لباسشویی،یهو احساس میکنم که اتاق عُریانه و یه جور احساس نا امنی بهم دست میده یه احساسی که اگه توی خیابون روسری از سرم بیفته و خودم متوجه نشم ولی از نگاه بقیه میتونم بفهمم که توی قیافه م یه فاجعه رخ داده و ناخودآگاه دستم میره به سمت سرم و وقتی موهایی که هیچی اونا رو نپوشونده رو لمس میکنم تازه میفهمم که چه فاجعه ای رخ داده!!!

اتاق حدود ۲-۳ ساعتی تا روسریش شسته بشه بدون حجاب ، سر خواهد کرد…احساس میکنم که معذبه ، حتی خودم بیشتر از اون معذبم…

پنجره رو باز میکنم تا هوای پاییزی بیاد توی اتاق ،چشمم میخوره به تراس،تراسی که روش یه صندلی چوبی قهوه ایه ،این صندلی هم مال روزایی که “ف” (برادر R ) ایران بود و هر موقع که شب میخوابید خونه مون ، صبحها چایی ش رو روی تراس میخورد و مینشست روی صندلیِ قهوه ای قدیمی و به خیابون خیره میشد…و گرنه این تراس کاملا بی استفاده ست چون رو به خیابونه…

من همیشه عاشق تراس بودم ، دلم میخواست یه تراسی داشتم که یه میز کوچیک و دو  سه تا صندلی میذاشتم دورش،پر بود از گلدون گل و گلدونهایی که توش سبزیهای مختلف کاشته بودم…

عصر که میشد و هوا رو به خنکی میرفت دو تا قهوه درست میکردم و با R میرفتیم مینشستیم و قهوه مون رو میخوردیم و به دوردستها خیره میشدیم و ار برنامه هامون میگفتیم…چشمهامون برق میزد از امید به فردا و فرداهای دورتر…

وقتی مامان و مامان بزرگم میومدن خونه مون ،شیر نسکافه مورد علاقه مامان رو درست میکردم و  توی یه استکان کوچیک ، چای خوشرنگی که یه مقدار کمی هم پر رنگ باشه مخصوص مامان بزرگم میریختم و میبردم میذاشتم روی میز توی تراس و سه تایی با هم حرف میزدیم از همه چی و چه حس خوب آرامشی…

وقتی “ف” میومد و میخواستیم با هم کل کل کنیم ، میرفتیم روی صندلیها مینشستیم و هی با هم میخندیدم ولذت میبردیم از این مسخره بازیهایی که فقط خودمون ازش سر درمیاوردیم و ضمنا با هم پفک میخوردیم…

وقتی خواهرام میومدن پیشم ، خواهر وسطیم لپ تاپ به بغل در حالیکه صفحه ف*یس بوقش بازه و خواهر کوچیکه در حالیکه موبایلش توی دستشِ ، میرفتیم روی تراس و من و خواهر وسطی شروع میکردیم به غیبت و خواهر کوچیکم اخم میکرد و بهمون چشم غره میرفت یعنی که بس کنید این غیبتها رو ، ما دو تا هم بهش میگفتیم که خب تو گوش نکن مگه مجبوری و دوباره کر کر خنده مون بلند میشد…

وقتی مامان و بابای R میومدند ، میرفتیم مینشستیم توی تراسمون ، باباش از خاطرات بچگیهاش و روستاشون میگفت و مامانش هم با گلها ور میرفت و با یه قیچی ، برگهای زرد رو جدا میکرد و مینداخت یه گوشه…

وقتی لی لی میومد، توی دو تا لیوان یه بار مصرف آب جوش میریختم و توی هر کدومش هم یه تی بگ میذاشتم و دو تا کام هم کنارشون و میبردم روی میز تراس ،به یاد روزای خوب دانشکده ، چای و کام رو میخوردیم و پچ پچ میکردیم…

شاید هم روزی زنگ آیفون رو میزدند و من توی مانیتور آیفون، صورت مهربون بابا رو می دیدم ،اولش باورم نمیشد ولی وقتی توی قاب درِ خونه مون ، قد و بالاش رو میدیدم مطمئن میشدم که بیدارم ، دعوتش میکردم روی تراس که بشینه و ازش میپرسیدم چی میخوری؟

اونم میگفت که روی میز که پُره فقط خودت بیا و بشین…میرفتم و روبه روش مینشستم و فقط نگاش میکردم ،هوا رو که بو میکردم بوی بابا فضا رو پر کرده بود…من چای میخوردم و بابا هندونه خنک…خوشحال بود و میخندید و از اون خنده هایی که من عاشقشم ،خنده هایی از ته دل،میگفت دیگه درد نداره میگفت که جاش راحته،راحتِ راحت … از من میپرسید که همه خوبن؟ بهش میگفتم ،شما که خوب باشید همه ما هم خوبیم خوبِ خوب…دستم رو میبردم به سمت دستای مهربون و مردونه ش تا بگیرمش تا ابد ، نکنه دوباره تنهامون بذاره که یه دفعه…

دینگ دینگ دینگ ، ماشین لباسشویی کارش رو تموم کرده و با سه تا دینگ منو به خودم میاره،خوشحالم خیلی خوشحال ،چون همه کسایی رو که دوسشون دارم رو دعوت کرده بودم روی تراس خیالی زندگیم و ازشون پذیرایی کرده بودم!

شما هم بفرمایین روی تراس خیال زندگیم…همه تون دعوتید…

توسط دلژین • حال این روزهای من, خفته در خود, درد دلهای دلژین • ۶۱

شهریور ۲۲ ۱۳۹۰

یه لیوان پر از اُمید، تقدیم تو باد…

 

برای دختر عموی چشم س*بزم :

اولین بار که دیدمش شاید چند ماهش بیشتر نبود چشمهای س*بز و درشتش  توجه رو جلب میکرد…بعد از اون تا ۷-۸ سالگیش رو خوب یادمه ولی دیگه ندیدمش تا ۴ سال پیش…که باز رفت و آمدمون بیشتر شد…دوری راه نمیتونست جلوی اینو بگیره که بابا رو اونجا تنها بذاریم…واسه همین تونستم بیشتر بشناسمش خونه اونها راحت تریم برای همین همیشه اونجا میریم…

یه دختر ساکت و کمی خجالتی ولی مهربون…فکر میکنم مامور آب آوردن واسه من توی بدترین ساعتهای زندگیم،اون بود…همیشه وقتی یکی منو به خودم می آورد که دلژین بیا یه خورده اب بخور ، تا چشمام رو باز میکردم ، دو تا چشم س*بز و خیره رو میدیدم که لیوانِ آب به دست روبه روم ایستاده بود…روزهای بعد بیشتر باهاش صحبت کردم راجع به خیلی چیزها ، وقتی میشنیدم که میخواد بره پزشکی با خودم گفتم خب شاید میخواد مثل برادرش قدم بزاره توی راه پزشکی…

توی ۴ سال شاهد درس خوندناش بودم چه از نزدیک چه دورادور…امسال کنکور داد و اسمش رفت جز بچه های پزشکی دانشگاه تهران…

توی شهرتون معلم خصوصی دارید؟ برنامه ریز درسی چطور؟ اتاق جدا و اختصاصی چی؟

میدونم میدونم که هیچکدوم از اینها رو نداشتی  میدونم که معلم فیزیکتون از دی ماه دیگه نیومد و شماها هم معلم نداشتین ولی تو چطوری ۹۲ درصد زدی فیزیکت رو؟

چطوری رتبه ت شد ۱۳ ؟ ولی کسیکه توی تهران داره با هزار تا امکانات درس میخونه رتبه ش شده ۱۳۰۰۰ ؟

میدونی دختر عمو جان، تو و اون ۱۷ نفر دیگه که از شهرتون پزشکی قبول شدین فرقتون با بقیه چیه؟ هدف و افق دیدتونِ

شماها روزای دور رو خوب میبینید ولی ماها خیلی بخواهیم آینده نگری کنیم فوق فوقش فردا رو میبینیم

میدونم  از الان واسه سالیان دیگه هم برنامه ریزی داری  میدونم که راه سختی در پیش داری  میدونم حتما واست سخت خواهد بود که بخوای توی پایتخت با اینهمه گرگ دست و پنجه نرم کنی  ولی اینو هم میدونم که تو خیلی قوی هستی خیلی تواناتر که یه روزی بخوای جا بزنی…پس واست بهترین آرزوها رو دارم و بدون هر موقع که از هر کس و هر چیز خسته شدی من با یه لیوان پر از امید کنارت ایستادم تا بهت لیوان رو بدم و تو اون رو تا آخرین جرعه بنوشی…

 

 

توسط دلژین • درد دلهای دلژین • ۴۰

1 2 3 4 5 6 7 8 »

درباره من

دلژین هستم...متولد سال 1360,متاهل , دندانپزشک... دلژین یه اسم کردیه بمعنای " قلب زندگی "... این جمله رو همیشه از من یادتون باشه: Be Yourself ... یه خانم هستم با نقشهای متفاوت در زندگی, یک فرزند , یک همسر , یک عروس ,یک خواهر, یک دوست , یک دندانپزشک و ... ولی همیشه سعی میکنم خودم باشم!

دانلود موزیک متن

فهرست موضوعی

  • just for FUN (3)
  • My Best&old Memories (8)
  • آهنگهایی که دوست میدارم (۲۸)
  • برداشت آزاد (۱۸)
  • حال این روزهای من (۱۵)
  • خفته در خود (۱۲)
  • داستانهای کوتاه (۳)
  • درد دلهای دلژین (۶۰)
  • دست نوشته های دلژین (۳۴)
  • ذهن آشفته (۴۲)
  • روزانه های دلژین (۱۰۸)
  • سرگرمی (۲۱)
  • سفر نوشت (۵)
  • شعر و متنهای دوست داشتنی (۴۱)
  • عمومی (۵۶)
  • قطعۀ دوست داشتنی از یک کتاب (۵)
  • ماجراهای دوران دانشجویی (۱۰)
  • مینیمال (۱)

آرشیو نوشته ها

لینکهای ثابت

  • poem & pic
  • یک مرد

دوستان خوب دلژین

وبلاگهایی که در 2 روز اخیر آپدیت شده اند :

Google PageRank Checker