شهریور ۲۵ ۱۳۹۰
تراس خیال زندگی من…
پرده رو که درمیارم تا بندازم توی ماشین لباسشویی،یهو احساس میکنم که اتاق عُریانه و یه جور احساس نا امنی بهم دست میده یه احساسی که اگه توی خیابون روسری از سرم بیفته و خودم متوجه نشم ولی از نگاه بقیه میتونم بفهمم که توی قیافه م یه فاجعه رخ داده و ناخودآگاه دستم میره به سمت سرم و وقتی موهایی که هیچی اونا رو نپوشونده رو لمس میکنم تازه میفهمم که چه فاجعه ای رخ داده!!!
اتاق حدود ۲-۳ ساعتی تا روسریش شسته بشه بدون حجاب ، سر خواهد کرد…احساس میکنم که معذبه ، حتی خودم بیشتر از اون معذبم…
پنجره رو باز میکنم تا هوای پاییزی بیاد توی اتاق ،چشمم میخوره به تراس،تراسی که روش یه صندلی چوبی قهوه ایه ،این صندلی هم مال روزایی که “ف” (برادر R ) ایران بود و هر موقع که شب میخوابید خونه مون ، صبحها چایی ش رو روی تراس میخورد و مینشست روی صندلیِ قهوه ای قدیمی و به خیابون خیره میشد…و گرنه این تراس کاملا بی استفاده ست چون رو به خیابونه…
من همیشه عاشق تراس بودم ، دلم میخواست یه تراسی داشتم که یه میز کوچیک و دو سه تا صندلی میذاشتم دورش،پر بود از گلدون گل و گلدونهایی که توش سبزیهای مختلف کاشته بودم…
عصر که میشد و هوا رو به خنکی میرفت دو تا قهوه درست میکردم و با R میرفتیم مینشستیم و قهوه مون رو میخوردیم و به دوردستها خیره میشدیم و ار برنامه هامون میگفتیم…چشمهامون برق میزد از امید به فردا و فرداهای دورتر…
وقتی مامان و مامان بزرگم میومدن خونه مون ،شیر نسکافه مورد علاقه مامان رو درست میکردم و توی یه استکان کوچیک ، چای خوشرنگی که یه مقدار کمی هم پر رنگ باشه مخصوص مامان بزرگم میریختم و میبردم میذاشتم روی میز توی تراس و سه تایی با هم حرف میزدیم از همه چی و چه حس خوب آرامشی…
وقتی “ف” میومد و میخواستیم با هم کل کل کنیم ، میرفتیم روی صندلیها مینشستیم و هی با هم میخندیدم ولذت میبردیم از این مسخره بازیهایی که فقط خودمون ازش سر درمیاوردیم و ضمنا با هم پفک میخوردیم…
وقتی خواهرام میومدن پیشم ، خواهر وسطیم لپ تاپ به بغل در حالیکه صفحه ف*یس بوقش بازه و خواهر کوچیکه در حالیکه موبایلش توی دستشِ ، میرفتیم روی تراس و من و خواهر وسطی شروع میکردیم به غیبت و خواهر کوچیکم اخم میکرد و بهمون چشم غره میرفت یعنی که بس کنید این غیبتها رو ، ما دو تا هم بهش میگفتیم که خب تو گوش نکن مگه مجبوری و دوباره کر کر خنده مون بلند میشد…
وقتی مامان و بابای R میومدند ، میرفتیم مینشستیم توی تراسمون ، باباش از خاطرات بچگیهاش و روستاشون میگفت و مامانش هم با گلها ور میرفت و با یه قیچی ، برگهای زرد رو جدا میکرد و مینداخت یه گوشه…
وقتی لی لی میومد، توی دو تا لیوان یه بار مصرف آب جوش میریختم و توی هر کدومش هم یه تی بگ میذاشتم و دو تا کام هم کنارشون و میبردم روی میز تراس ،به یاد روزای خوب دانشکده ، چای و کام رو میخوردیم و پچ پچ میکردیم…
شاید هم روزی زنگ آیفون رو میزدند و من توی مانیتور آیفون، صورت مهربون بابا رو می دیدم ،اولش باورم نمیشد ولی وقتی توی قاب درِ خونه مون ، قد و بالاش رو میدیدم مطمئن میشدم که بیدارم ، دعوتش میکردم روی تراس که بشینه و ازش میپرسیدم چی میخوری؟
اونم میگفت که روی میز که پُره فقط خودت بیا و بشین…میرفتم و روبه روش مینشستم و فقط نگاش میکردم ،هوا رو که بو میکردم بوی بابا فضا رو پر کرده بود…من چای میخوردم و بابا هندونه خنک…خوشحال بود و میخندید و از اون خنده هایی که من عاشقشم ،خنده هایی از ته دل،میگفت دیگه درد نداره میگفت که جاش راحته،راحتِ راحت … از من میپرسید که همه خوبن؟ بهش میگفتم ،شما که خوب باشید همه ما هم خوبیم خوبِ خوب…دستم رو میبردم به سمت دستای مهربون و مردونه ش تا بگیرمش تا ابد ، نکنه دوباره تنهامون بذاره که یه دفعه…
دینگ دینگ دینگ ، ماشین لباسشویی کارش رو تموم کرده و با سه تا دینگ منو به خودم میاره،خوشحالم خیلی خوشحال ،چون همه کسایی رو که دوسشون دارم رو دعوت کرده بودم روی تراس خیالی زندگیم و ازشون پذیرایی کرده بودم!
شما هم بفرمایین روی تراس خیال زندگیم…همه تون دعوتید…




