فروردین ۲۷ ۱۳۹۰
بینی حساس من!!!
سه روز آخر هفته رو توی یه کنگره مسخره گذروندم…واسه جمع کردن امتیاز بازآموزی مداوم و مدون…خدا رو شکر که هیچ یادگیری هم واسم نداشت … فقط صبح میرفتم تا بعدازظهر و بعدش عین یه جنازه از خستگی میفتادم روی تخت…
روز دوم از ساعت ۴-۶ برنامه بازآموزی مدون داشتیم…توی یه کلاس همه نشسته بودن و یه متخصص طب کار داشت راجع به کمر درد و مچ درد دندونپزشکا میگفت…منم داشتم ماهنامه سپید رو میخوندم…یهو احساس کردم که یه بویی میاد…بوی گند پا
…متاسفانه دماغ من خیلیییییییی حساسه …کوچکترین بویی رو حس میکنه…آره بابا جان مثل سگ…خودم گفتم که دیگه به کسی زحمت گفتنش رو ندم!!!
خلاصه اینکه بسمت راستم نگاه کردم که R نشسته بود و مطمئن بودم که از این کارای زشت نمیکنه که توی یه جمع پاشو از توی کفشش دربیاره…ولی واسه اطمینان نگاه کردم که مطمئن بشم اون نیست…به سمت چپم نگاه نکردم چون یه خانم دکتر خیلیییییییی ژیگولی نشسته بود و احساس کردم اون خانم اصلا نمیتونه باشه…دیگه بو داشت دیوونم میکرد…بوی پایی که جورابش احتمالا چندین روز بود شسته نشده بود!!!
خلاصه هی جلو رو دید زدم خبری نبود…عقب رو نگاه کردم هیچ چیز مشکوکی رو پیدا نکردم…به خوندن سپید ادامه دادم…همونطور که داشتم میخوندم زیر چشمی سمت چپم رو یه دید کوچیکی زدم و دیدم بلههههههههههه خانم دکتر جیگولوی ما ،دو تا پاشو از کفشای خوشگلش درآورده و هی داره لای انگشتاش رو باد میده تا خنک بشن!!!
![]()





