خرداد ۱۶ ۱۳۹۰
عنوان ندارد!!! ولی بخوان و درس بگیر…
گاهی آدمی از بازی روزگار در عجب میماند و انگشت تعجب بر دهان…نمیداند در رویای کودکی ست یا واقعیتهای تلخ و غیرقابل باور بزرگسالی…
نمیداند از که و یا از چه شکوه کند…از دوستی که فقط اسمش را به یدک میکشد…از همکاری که روبه رویت لبخند میزند ولی تا روی برمیگردانی سنگینی زهرخنده ش را حس خواهی کرد…
از حماقت اطرافیانت که میدانی دست خودشان نیست،از دانا نمایی که تو را نادان فرض میکند،از خدایی که همین نزدیکی هاست …
از کدام ناله کنم؟
تو میدانی چرا آدمی انقدر پست و حقیر شده؟
تو میدانی چرا سرتاسر وجودش را پلیدی فرا گرفته؟
برای من موعظه سر ندهید که عینک بدبینی را از روی نوک بینی ت بردار…که اینها بدبینی نیست اینها واقعیتهای تلخ جامعه ای ست که ما در آن رشد کردیم و بزرگ شدیم و هر چه علم و تحصیلات دانشگاهی مان بالاتر رفت نیمه تاریک وجودمان تاریک تر شد
آیا روزی که اسممان را در روزنامه در صف قبولی دانشگاه دیدیم نیز حتی فکر میکردیم روزی این بشویم که شدیم و هستیم؟
آیا با خود می اندیشیدیم روزی دوستی ها را به جرم همکار شدن در آینده زیر پا خواهیم گذاشت؟
آیا فکر میکردیم روزی فرا خواهد رسید که سالیان نوری از انسانیت و شرف دور خواهیم شد؟
لطفا برای من موعظه نکن که تو انرزی منفی داری
اتفاقا من سرشار از انرزی مثبت هستم همان انرزی مثبتی که بهانه خوبی برای پنهان کردن سیاهی های زندگی میباشد…همان انرزی مثبتی که در لفظ قشنگ است ولی در معنا چیزی جز دور شدن از انسان بودن را تداعی نمیکند
…
پس لطفا فقط انسان باش نمیخواهد برای من بازی فرشته ها را تقلید کنی…




