یادداشتهای روزانه دکتر دلژین
خوراک
  • خانه
  • درباره
  • پیام خصوصی
  • داستانهای کوتاه
  • کلینیک آنلاین دندانپزشکی

ذهن آشفته

فروردین ۸ ۱۳۹۰

یعنی ایرانیها شاهکارن!!!

 

مامانم و خواهرام واسه یه هفته رفتن کیش…مامان میگه انقدر شلوغه که آدما توی مراکز خرید بهم میخورن!!!

مامان میگفت مردم با ماکسیما،سوزوکی اومدن و چادر زدن توی خیابون!!!

داشتم با خودم فکر میکردم که ما ایرانیها عاشق شو بازی کردن هستیم…واسه هر چیزی که توی چشمه فقط خرج میکنیم…

کسی رو میشناسم که ماشین ۷۰-۸۰ میلیونی زیر پاشه ولی حاضر نیست پسرش رو بذاره مدرسه غیرانتفاعی…

آدمی رو میشناسم که خونه ۷۰ متری اجاره ای داره ولی ماشینش پرادو هست…

مریضی داشتم که اگه سر تا پاشو نگاه میکردی میدیدی که لباس و کفش و ساعتش مارکداره ولی وقتی دهنش رو باز کرد شاید ۱۰-۱۲ تا دندون پوسیده افتضاح داشت و فکر کنم تا حالا مسواک نزده بود…

و خیلی از مثالهای دیگه ای که حتما شما اطرافتون دیدین…

من مخالف داشتن ماشین خوب و شیک و مرتب گشتن نیستم…ولی مخالف اینم که آدم خونه نداشته باشه ولی بخاطر اینکه به همه بگه من خیلی وضعم توپه ماشین ۷۰ میلیونی سوار بشه در صورتی که میتونه با پراید هم کارش راه بیفته و بجاش یه خونه داشته باشه تا دغدغه هر سال اسباب کشی و صاحبخونه و … رو نداشته باشه…

من میگم هر کسی به اندازه پول و توانایی که داره قدم برداره… بذار هر چی مردم بخوان بگن،بگن…

من میگم حاضر نیستم ماشینم ماکسیما باشه ولی گوشه خیابون چادر بزنم و تعطیلاتمو بگذرونم…

من میگم ماشین،انگشتر برلیان،ساعت رولکس،…همه اینا خیلی عالین ولی واسه کسی شخصیت نمیارن و تا وقتی خودت نباشی خود واقعیت اینا هیچکدومT هیچ جا به دردت نمیخورن تا کی میتونیم واسه همدیگه نقش بازی کنیم؟!

اینا نظر منه…نظر شما چیه؟

توسط دلژین • درد دلهای دلژین, ذهن آشفته • ۴۸

فروردین ۶ ۱۳۹۰

ولی همدیگه رو دوست داشتیم…

 

از وقتی خیلی بچه بودیم همدیگه رو میشناختیم…باباهامون دوستای قدیمی بودن…یه دختر سبزه با چشم و ابروی مشکی و خیلی قیافه بانمکی داشت…شر و شیطون…همیشه با پسرا توی کوچه شون بازی میکرد…آروم و قرار نداشت…

یادمه یه بار برف باریده بود چه برفی ما هم خونه شون بودیم اومدیم توی حیاط تا یه خورده برف بازی کنیم…یهو غیبش زد وقتی برگشت دیدم یه پلاستیک خیلی بزرگ دستش و داره روی برفها میکشه…گفت دلژین بدو بیا دنبالم…گفتم بذار برم از مامانم اجازه بگیرم…گفت بابا بیا دیگه…منم افتادم دنبالش…یه تپه نزدیک خونشون بود…رفتیم اونجا…یه خورده رفتیم بالا …شروع کرد پلاستیک رو پهن کردن…بهم گفت بیا بشین پشتم و محکم کمرمو بگیر …سر خوردیم و با چه شتابی لیز میخوردیم و میومدیم پایین…چه حالی میکردیم…

خلاصه سالها گذشت وقتی من دوم دبیرستان بودم …از مدرسه اومدم خونه…دیدم مامان چشماش قرمزه و بابا داره آماده میشه…پرسیدم چی شده؟خلاصه فهمیدم عمو ش (دوست بابا) توی یه تصادف جاده ای فوت کرده…اون موقع دوستم سال اول دانشکده بود…واااای خیلی حالم بد شد…بعدش هم مراسم خاکسپاری و دعواهای عمه هاش با اونا سر ارث و میراث…خیلی زجر کشیدن…عمه ها حتی یه قرون هم از سهمشون رو به بچه های تنها برادرشون نبخشیدن…

دو سال بعد زنگ زد و خداحافظی کرد…گفت داره با یکی از آشناهاشون ازدواج میکنه و از ایران میره به یکی از کشورای اروپایی…رفت و دیگه ازش خبری نداشتم فقط از طریق مامانش میدونستم که خوبه و همین…

تا اینکه تازه عضو ف*ی*س ب*و*ک شده بودم که منو پیدا کرد و ادم کرد…وقتی عکس پروفایلشو دیدم کلییییییییی ذوق کردم…خیلی خوشگلتر شده بود…عکسای دو نفره ش با شوهرش معلوم بود که خیلی همدیگه رو دوست دارن و شاد هستن یا شاید هم بقول خودش من اینطوری فکر کرده بودم…کلی با هم چت کردیم … بچه نداشت…ولی مثل همیشه شیطون بود کاملا توی عکسایی که داشت مشخص بود کاملا برعکس شوهرش که توی عکسها خیلی جدی بنظر میرسید ولی اون نه…

خیلی وقت بود که وقتی میرفتم توی ف*ی*س ب*و*ک ،چت رو آف میکردم چون حوصله چت کردن نداشتم…حالا این چند روزه عید که دیگه حوصله م سررفته بود چت رو آن کردم …امروز عصری تا آن شدم دیدم اونم آنه…زودی صفحه چت باز شدو سلام کرد…کلی چت کردیم …گفت رفته کانادا…ازش پرسیدم پس کار شوهرت چی شد؟…یه خورده طول کشید تا جوابمو داد و گفت حدود یه ساله از هم جدا شدیم…واقعا شوکه شدم…یهو تصویر عکسای دونفره شون اومد تو ذهنم…اصلا نمیتونستم چی بهش بگم…خودش پیشدستی کرد و گفت تعجب کردی؟مگه ندیدی تموم عکسای دو نفره مون رو برداشتم فکر کردم فهمیدی…گفتم نه خیلی وقته نیومدم توی پروفایلت…فقط پرسیدم چی کار کردی با زندگیت؟…

شروع کرد به تایپ کلمه ها…تند تند تایپ میکرد … کلمه ها رو خوب نمیتونستم بخونم، مفهومشون رو نمیفهمیدم…گیج و منگ شدم…

میگفت همدیگه رو خیلی دوست داشتیم ولی اون مال یه دنیای دیگه بود و من از یه عالم دیگه…همدیگه رو دوست داشتیم ولی همدیگه رو نمیفهمیدیم…میگفت وقتی دو نفر هم رو نفهمن فقط طرف مقابلشئن رو اذیت میکنن و زجر میدن…میگفت همدیگه رو دوست داشتیم ولی از دست هم زجر میکشیدیم…گفت من یه دختر پر شر و شور بودم ولی اون عاشق آرامش بود…۱۰ سال با هم زندگی کردیم ولی به ته خط رسیدیم…

بهش گفتم عکسات نشون میداد که خیلی شادین و عاشق…بهم گفت اونها عکس بودن…عاشق بودن رو درست فهمیدی ولی شاد بودن رو نه …

گفتم خاطرات ۱۰ سال رو بوسیدی و گذاشتی کنار…گفت آره ، چون من که شخصیتم عوض نمیشد و اونم همون بو، خود خودش…خودهای مون نمیتونستن دیگه همدیگه رو تحمل کنن…ولی همدیگه رو دوست داشتیم!!!

روم نشد ازش بپرسم پس چطور همدیگه رو دوست داشتین؟

توسط دلژین • ذهن آشفته, روزانه های دلژین • ۵۱

« 14 15 16 17 18 19 20 21

درباره من

دلژین هستم...متولد سال 1360,متاهل , دندانپزشک... دلژین یه اسم کردیه بمعنای " قلب زندگی "... این جمله رو همیشه از من یادتون باشه: Be Yourself ... یه خانم هستم با نقشهای متفاوت در زندگی, یک فرزند , یک همسر , یک عروس ,یک خواهر, یک دوست , یک دندانپزشک و ... ولی همیشه سعی میکنم خودم باشم!

دانلود موزیک متن

فهرست موضوعی

  • just for FUN (3)
  • My Best&old Memories (8)
  • آهنگهایی که دوست میدارم (۲۸)
  • برداشت آزاد (۱۸)
  • حال این روزهای من (۱۵)
  • خفته در خود (۱۲)
  • داستانهای کوتاه (۳)
  • درد دلهای دلژین (۶۰)
  • دست نوشته های دلژین (۳۴)
  • ذهن آشفته (۴۲)
  • روزانه های دلژین (۱۰۸)
  • سرگرمی (۲۱)
  • سفر نوشت (۵)
  • شعر و متنهای دوست داشتنی (۴۱)
  • عمومی (۵۶)
  • قطعۀ دوست داشتنی از یک کتاب (۵)
  • ماجراهای دوران دانشجویی (۱۰)
  • مینیمال (۱)

آرشیو نوشته ها

لینکهای ثابت

  • poem & pic
  • یک مرد

دوستان خوب دلژین

وبلاگهایی که در 2 روز اخیر آپدیت شده اند :

Google PageRank Checker