آبان ۷ ۱۳۹۰
ذهن آشفته
مهر ۲۴ ۱۳۹۰
ساحلی که نیست…دره ای که هست!
داره پشت تلفن حرف میزنه هر چی بیشتر میگه، دست من روی گوشی، شُل تر و شُل تر میشه ،دوست دارم گوشی رو بذارم و برم قدم بزنم نه شایدم یه قهوه درست کنم و تلخ تلخ بنوشم تا یادم بیاد که بعضی وقتها لایه هایی از شخصیت آدمها هست که مثل قهوه سرد شده توی فنجون ،سیاهه یا شاید هم من خیلی سیاه فکر میکنم ،نمیدونم گیج شدم…
میگه کاوه حق من بوده ،باید با من ازدواج میکرد ،الانم منو میخواد، منم نمیتونم فراموشش کنم …وقتی پیشش هستم زمان و مکان واسم بی معنیه ،فقط خودم و خودش رو میبینم همین و بس…
میگم نیلو پس زنش چی؟کاوه اگه تو رو خیلی میخواست باید میدون رو خالی نمیکرد باید جلوی پدر و مادرش می ایستاد و میگفت من نیلو رو میخوام…کاوه که بچه نبود ولی جا زد ،دید حوصله جنگیدن نداره … تو واسه بدست آوردن اون جا نزدی،یادته نیلو ،روزی که به من زنگ زدی و نظرم رو پرسیدی و من یه کلمه بهت گفتم نه ،این ازدواج سرانجامی نداره…نیلوی قِرتی که لباس پوشیده ش ،یه تاپ پشت گردنیه،نمیتونه چادر سر کنه نمیتونه جلوی قوم شوهرش حجاب دار باشه و جلوی خونواده خودش همون نیلوی همیشگی…یادته یا نه؟
ولی تو سرتق بازی درآوردی و به مامانت گفتی فقط کاوه … گفتی وقتی با اونم انگار هیچی کم ندارم…گفتی منو عقد میکنه میبره یکی از این کشورهای همسایه میذاره تا خونواده ش با ازدواجمون کنار بیان…خدائیش این حرفها از یه دختر ۲۹ ساله تحصیلکرده بعید نبود؟
اون تو رو نخواست و گذاشتت کنار و تو به همه لبخند زدی و گفتی مثل دو تا آدم عاقل همدیگه رو فراموش کردیم و قراره هر کی بره پیِ زندگی خودش…البته اون عاقلانه فکر کرد چون فهمید که تو نمیتونی اون نیلویی باشی که اون میخواد…
میگه اون روزا من لبخند میزدم ولی توی دلم خون گریه میکردم ،من فقط اونو میخواستم، بعد از اون دیگه کسی رو نمیتونستم دوست داشته باشم ،دیوونه شده بودم روزی رو که رفتم اون حلقه کذایی رو فروختم که تو با من نبودی ببینی چه حالی داشتم ،روزی که دوست کاوه زنگ زد و گفت دیشب عروسیش بوده که کسی توی دل من نبود…با خودم میگفتم یعنی الان دستای کاوه توی دست کیه؟موهای کی رو ناز میکنه؟به کی داره میگه دوست دارم؟و هزار تا فکر دیگه…
میگم خب همه اینها که گفتی درسته تو سختی کشیدی ،واست سخت بود ، تو تونستی پشت سر بذاریشون ولی چرا دوباره رفتی به سمتش یا اومد به سمتت؟من نفهمیدم که کدومتون برگشتین سر پله اول؟میدونم بهم نمیگی چون خودت شروعش کردی دوباره…
میگه هنوز دوسم داره ،به یادمه، منو میخواد …هفته پیش اون ۶ ساعتی که با هم بودیم انگار نیم ساعت بود ،در کنارش زمان ومکان معنی نداره…زنش؟زنش اگه دوسش داشت توی اون چند ساعت یه زنگ بهش میزد ببینه کجاست؟خودِ کاوه میگه این ازدواج یه ازدواجِ اجباری بوده خانواده م اون دختری که خودشون میخواستن رو واسم گرفتن …
با یه لحن خاصی میگه اون میتونه زنش رو طلاق بده و بیاد با من ازدواج کنه!
دیگه نمیتونم بیشتر از این به حرفاش گوش کنم احساس میکنم این نیلو اون نیلوی سابق نیست اونی نیست که من ۱۱ ساله میشناسمش ،وحشی شده ، دیوونه شده ،میخواد روی خرابه های یه زندگی،چادر عشقش رو بر پا کنه…افتاده توی یه سیکل معیوب…انگار که لبه یه پرتگاه ایستاده یکی میخواد هولش بده ،داره سقوط میکنه ولی خودش به یک ساحل آرامش فکر میکنه که توش فقط خودشه و کاوه ، ولی مطمئنا ساحلی در کار نیست و دره ای هست که انتظار سقوطش رو میکشه…




