فروردین ۱۸ ۱۳۹۱
آنقدر قدم بزن تا پیدایش بشود…
توی ایستگاه اتوبوس ایستادم هوای خنک بهاری رو استشمام میکنم و عین خیالم هم نیست که ۲۰ دقیقه شده و هنوز خبری از اتوبوس نیست!
اونطرفتر یه پیرمردی با شلوار پارچه ای سبز چمنی و با یه کت سبز مغز پسته ای داره قدم میزنه…همونطور که بهم نزدیک میشه میپرسه که آیا منم واسه اتوبوس منتظرم؟ وقتی جواب مثبت منو میشنوه میگه دخترم وقتی منتظر هستی باید قدم بزنی انقدر قدم بزنی تا پیداش بشه!
دارم کنار جدول پیاده رو قدم میزنم که صدای آوازش رو میشنوم…احتمالا اگه اتوبوس نمیومد نصیحت بعدیش این بود در حال قدم زدن آواز هم بخون و منتظر باش…
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام…
قیصر امین پور





