مرداد ۲۲ ۱۳۹۰
پنجره زندگی…
همیشه دلم میخواست که آشپزخونه خونه م رو به یه خیابون باز بشه یه خیابون پر از درختای بلند و س*بز و من بتونم در حالیکه دارم ظرفهامو میشورم جریان زندگی بیرون رو هم شاهد باشم…خب هیچوقت اینطوری نشد…یعنی نه وقتیکه مجرد بودم خونه مون این شکلی بود نه وقتی ازدواج کردم… الان آشپزخونه م با اینکه پنجره ش به خیابونی باز نمیشه ولی خیلی دوستش دارم…پنجره آشپزخونه م توی پاسیو باز میشه…یعنی همه ۱۰ واحد پنجره های آشپزخونه شون به پاسیو باز میشه…همیشه این پنجره بازه چون وقتی صدای ساکنین واحدهای دیگه رو میشنوم احساس خوبی بهم دست میده احساس اینکه زندگی در جریانه…حالا میخواد صدای جیغ و داد بچه ها باشه … صدای بلند پیرزنی که داره پشت تلفن ترکی حرف میزنه … صدای سرفه های خشک یه آدم تنها … صدای سوت یه زودپز…
هر کدوم از این صداها حتی اگه آزار دهنده باشن باز هم وقتی به گوش من میرسن احساس زنده بودن بهم دست میده…



