یادداشتهای روزانه دکتر دلژین
خوراک
  • خانه
  • درباره
  • پیام خصوصی
  • داستانهای کوتاه
  • کلینیک آنلاین دندانپزشکی

ماجراهای دوران دانشجویی

مهر ۷ ۱۳۹۰

درس عبرت برای همگان!!!

 

دانشجوی سال پایین بودم … اونروز تا عصری مریض داشتم حسابی خسته و داغون،توی رختکن در حال عوض کردن مانتو بودم که الی اومد و مثل همیشه پر از انرژی،همیشه و همه جا این دختر بمب انرژی بود و هست،از کوچکترین مسئله بیخودی یه موضوع بامزه ای میساخت و هار هار میخندید و ما هم از خنده اون میخندیدیم…کمدهامون کنار هم بود ، کارم که تموم شد گفت صبر کن من سر راه برسونمت (خونه ما کوچه روبه رویی دانشکده بود)…صبر کردم تا کارش تموم شد و از دانشکده زدیم بیرون ،اوایل دی ماه بود و هوا هم داشت کم کم تاریک میشد…نشستیم توی ماشینش ،یهو گفت دلژین بیا بریم یه چیزی بخوریم و بعد بریم خونه …

یه کافی شاپ توی همون پاسداران رو انتخاب کردیم که قبلا نرفته بودیم …رفتیم داخل و نشستیم روی یکی از میزهای دو نفره ش…حالا الی مسخره بازیش عود کرده بود و هی میگفت خاک توی سرت دلژین ،الان جای من باید R بود…میزهای اطرافمون همه دختر و پسرایی بودن که عاشقانه نشسته بودند و داشتن صحبت میکردند…

گارسون فندک به دست اومد که شمعِ روی میزمون رو روشن کنه و باز الی نتونست خودشو کنترل کنه و از خنده منفجر شد…یعنی یارو بیچاره مونده بود که چی کار کنه ،که من ازش تشکر کردم و رفت و با منو برگشت

هر دومون گشنه بودیم شدیدا ، توی منو هم هر چی میگشتیم فقط به اسمهای عجیب و غریب برمیخوردیم  اصلا نمیدونستیم چی به چیه؟

گارسون رو صدا کردیم و اومد بهش گفتیم یه نوشیدنی گرم و خوشمزه، چی پیشنهاد میکنید؟گفت بذارید من مسئول نوشیدنیها رو صدا کنم !!! :whistle:

بعد از چند دقیقه یه آقایی اومد و گفت در خدمتم…ازش پرسیدیم یه نوشیدنی گرم و خوشمزه میخوایم سفارش بدیم ولی واقعا موندیم که چی انتخاب کنیم…با آرامش خاصی برگشت به هر دومون نگاهی کرد و گفت منتظر دو تا نوشیدنی خوشمزه باشید به انتخاب خودم!

ما هم عین دو تا خنگ قبول کردیم هنوز نرفته بود که الی گفت لطفا دو تا تیکه کیکِ پیشنهادی خودتون رو هم واسمون بیارید و طبق معمول نیشش تا بناگوش باز شد!

تا سفارشهامون رو بیارند ما هم مشغول دید زدن میزهای اطراف بودیم ، من هر چی نگاه میکردم میدیدم روی همه میزها نهایت دو تا فنجون قهوه ست کسی نه کیکی سفارش داده نه چیز دیگه ای…به الی گفتم پس چرا همه فقط قهوه دارن میخورن؟با بیخیالی گفت چون پسرا خسیس تشریف دارند و دخترا هم میخوان کلاس بذارن،واسه همینه!!!

گارسون اومد با دو تا لیوان گنده در حد لیوان رستم که روش پر از خامه و پودر شکلات بود و دو تا تیکه کیک گنده که یکیش کیک توت فرنگی بود و یکیش شکلاتی…نوشیدنیش انقدر روش خامه بود که اصلا نمیشد خورد … من که نفهمیدم چی بود مخلوطی از قهوه و بستنی و خامه و تیکه های بیسکوئیت و بادوم…انقدر سنگین بود که من نتونستم نه اونو تا تهش بخورم نه کیکم رو…ولی خب همراه شفیق بنده کلا میز رو جارو کرد…

یعنی توی اون فضای تاریکِ رمانتیک که مخصوص دختر و پسرا بود و همه داشتن قهوه میخوردن و سیگار دود میکردند واقعا ما دو تا با اون سفارشمون و خنده هامون و مسخره بازیها،وصله ناجور بودیم و نمادی از دو دختر الکی خوش!!!

وقتی خوردن و نوشیدن تموم شد ، اشاره کردیم که صورت حساب رو بیارن…من و الی زیاد با هم بیرون میرفتیم و اکثر اوقات هم هر کسی سهم خودش رو میداد مگه به یه مناسبت خاص که بخوایم اون یکی رو مهمون کنیم…اون روز مناسبت خاصی نبود قرار شد اون حساب کنه و من توی ماشین سهمم رو بدم…

صورت حساب رو آوردن…الان اصلا یادم نمیاد چقدر شده بود ولی انقدر یادمه که اگه رفته بودیم دو پرس غذا خورده بودیم بازم انقدر نمیشد…اولش که برق از کله مون پرید و تازه فهمیدیم چرا همه دارن قهوه میخورن!!!

خلاصه الی شروع کرد به پول شمردن،هی شمرد و شمرد…رو کرد بهم و گفت دلژین پولم ته کشید سه تومن بذار روش بریم…بهش گفتم آخه تو کی میخوای آدم بشی و با خودت درست حسابی پول بیاری؟ها؟!!! :ninja:

دست کردم توی کیفم تا کیف پولم رو دربیارم هی گشتم دیدم نیست دوباره گشتم نبود … تازه یادم افتاد که صبح که کیفمو عوض کردم کیف پولم رو جا گذاشتم توی اون یکی کیف …توی کیفم هم یه قرون پول پیدا نمیشد…دیگه عصبی شده بودم … یعنی دو تا آدم گنده اومده بودیم کافی شاپِ فلان که معروفه تا خرخره هم خوردیم و پول هم کم آوردیم…

حالا مونده بودیم چی بگیم به یارو…الی اصرار داشت که من بمونم توی کافه و اون بره دم خونه ما و کیف منو بیاره ولی من قبول نمیکردم استرسی شده بودم …گفت پس خودت برو بگو ما پول کم داریم و یه کارتی چیزی میذاریم تا بریم و سه تومن رو واستون بیاریم!!!

منم که کارتی نداشتم توی کیفم، کارت ماشینش رو داد بهم،حالا من شرمنده،سرافکنده،با حقارت تموم ، با صورت حساب و پول رفتم طرف گارسون،اونم داشت میومد به طرف میز ما،ما هم نمیخواستیم که میزای بغلی متوجه بشن،بالاخره با هزار شرمندگی و بدبختی حرفمو زدم…اولش خنده ش گرفته بود که واسه سه تومن ما کارت ۲۰۶ داریم میذاریم بعدش گفت اصلا مهمون ما  قابلی نداره و از این حرفها …خلاصه دیگه طولش ندم ما رفتیم و پول آوردیم و دادیم بهشون…ولی درس عبرتی گرفتیم که :

۱- وقتی میخوای بری یه جایی چیزی بخوری اول چک کن ببین پول کافی داری یا نه ،حداقل چک کن که کیف پولت همراهته یا نه

۲- وقتی میری یه جایی که قبلا نرفتی و اطلاعی از قیمتهاش نداری لطفا جوگیر نشو و سفارش مخصوص نده و به پیشنهاد و انتخاب مسئول نوشیدنیها گوش نده چون قراره آخر سر حسابییییییییی خدمت جیب مبارکت برسند

۳- وقتی میبینی رفتی نشستی جایی و هر جا رو نگاه میکنی و میبینی همه دارند یه فنجون کوچیک قهوه میخورند بدون استثنا،بفهم که یه چیزایی هست که تو خبر نداری پس لطفا هوشیار باش!!!یعنی کلا جوگیر نشو هیچوقت :ninja: :whistle:

توسط دلژین • ماجراهای دوران دانشجویی • ۷۴

شهریور ۴ ۱۳۹۰

هر چی خدا بگه…

ترم ۴ بودم ، ترم امتحان علوم پایه  … ماه مبارک رمضان هم بود و همگی دست به دعا…اون روز فقط کلاس اخلاق اسلامی داشتیم با یه حاج آقای خوش اخلاق. غیبتم هم دیگه لبریز بود و ودر آستانه حذف شدن . البته حاج آقا خوش اخلاق بود ….خلاصه با هر زور و ضربی بود خودم رو از تختخواب جدا کردم مثل آدامسی که از روی زمین کنده بشه !!!  سوی دانشکده شدیم که صدای موبایل ،چُرت ایستاده ام را هم پراند… وایستا تا منم برسم و با هم بریم سر کلاس…منم که خرابِ رفیق، منتظرتم، بیا… با یه ربع تاخیر وارد کلاس شدیم…اون روزا یادمه لُژ نشینی طرفدارهای زیادی داشت ،ته کلاس جای سوزن انداختن نبود،دیرم که رسیده بودیم ، سرافکنده و با شرمندگی تمام و کمال رفتیم ردیف جلوی کلاس نشستیم… چشم توی چشم حاج آقا!!!

توی فکر و خیالات خودم بودم که یهو فشار بازوی بغل دستیه منو به جوّ کلاس پرت کرد !

- استاد با من هستین؟

+نخیر،با خودم هستم شما بخواب دخترم …ظاهرا دیشب تا صبح مناجات میکردی!

به پشت سرم نگاه کردم ، همه داشتن به من نگاه میکردند ،یهو کلاس رفت روی هوا…

* بله استاد!

 + داشتم راجع به کدوم سوره صحبت میکردم؟

با کمک پچ پچ های بغل دستیم و امدادهای غیبی گفتم :

* سوره بقره

تا اومدم نفس راحتی بکشم و دوباره به عالم هپروت برگردم ،با یه سوال دیگه میخکوبم کرد

+ روزه ای دخترم ؟

* بله استاد . هر سال ماه رمضون ….

 + ماهِ ؟

* “ماهِ رمضون”

 + فامیلتون چی بود شما؟

گفتم ای خدا شکرت که توی ایام این ماه مبارک با یه همچین سوال ساده ای قراره غیبتام پاک بشه.بغل دستیه هم هی داشت میگفت : ای ول بابا غیبتات پاک شد رفت…بابا شانس…بابا اقبال…

اسم و فامیلیم رو گفتم ، از توی برگه حضور و غیاب اسمم رو پیدا کرد

زل زد توی چشمام و گفت:

+ دختر جان رمضون اسم باغبون دانشکده ست  نه اسم ماه خدا … ماه رمضان… ماه رمضان…تکرار کن …

* ماه رمضان ….. ماه رمضان

باز کلاس منفجر شد از خنده…منم هاج و واج فقط نگاه میکردم بهش…

 + دیگه جایی نگی ماه رمضون ها…

* چشم استاد هر چی شما بفرمایید .

+ من نمیگم خدا میگه .

* چشم استاد هر چی خدا بگه منم میگم.(یعنی رسما اونجا دیگه هنگ کرده بودم)

دنیا روی سرم خراب شد…باز بغل دستیه داشت آیه یاس میخوند واسم…از یه طرف ذکر مصیبت میکرد از یه طرف هم میگفت مَش رمضون و از خنده ریسه میرفت…منم به بدبختیهای خودم فکر میکردم …

 باز جای شکرش باقی بود که حاج آقا استاد خوش اخلاقی بود …


توسط دلژین • عمومی, ماجراهای دوران دانشجویی • ۵۱

1 2 3 4 5

درباره من

دلژین هستم...متولد سال 1360,متاهل , دندانپزشک... دلژین یه اسم کردیه بمعنای " قلب زندگی "... این جمله رو همیشه از من یادتون باشه: Be Yourself ... یه خانم هستم با نقشهای متفاوت در زندگی, یک فرزند , یک همسر , یک عروس ,یک خواهر, یک دوست , یک دندانپزشک و ... ولی همیشه سعی میکنم خودم باشم!

دانلود موزیک متن

فهرست موضوعی

  • just for FUN (3)
  • My Best&old Memories (8)
  • آهنگهایی که دوست میدارم (۲۸)
  • برداشت آزاد (۱۸)
  • حال این روزهای من (۱۵)
  • خفته در خود (۱۲)
  • داستانهای کوتاه (۳)
  • درد دلهای دلژین (۶۰)
  • دست نوشته های دلژین (۳۴)
  • ذهن آشفته (۴۲)
  • روزانه های دلژین (۱۰۸)
  • سرگرمی (۲۱)
  • سفر نوشت (۵)
  • شعر و متنهای دوست داشتنی (۴۱)
  • عمومی (۵۶)
  • قطعۀ دوست داشتنی از یک کتاب (۵)
  • ماجراهای دوران دانشجویی (۱۰)
  • مینیمال (۱)

آرشیو نوشته ها

لینکهای ثابت

  • poem & pic
  • یک مرد

دوستان خوب دلژین

وبلاگهایی که در 2 روز اخیر آپدیت شده اند :

Google PageRank Checker