مهر ۱۶ ۱۳۹۰
به بهانه روز جهانی کودک!
دبستان دانش…اسم دبستان من توی سنندج بود جاییکه پنج سال دبستان رو اونجا گذروندم…یه هفته صبحی بودیم یه هفته بعدازظهری…یه در بزرگ آهنی کرم رنگی داشت وارد که میشدی یه حیاط بزرگ اسفالت شده ،سمت راست یه ساختمون دو طبقه بزرگ،که کلاس دومی و سومیها طبقه اول و کلاس چهارمی و پنجمی ها طبقه بالا،نرده های کرم رنگ که تا بالا کشیده شده بود و دو تا طبقه با حدود ۲۰ تا پله از هم جدا میشدند…سمت چپ ،ساختمونی بود که کلاس اولی توش بودند با دفتر مدیر و معلمها ،نمازخونه و آبدارخونه…از کنار این ساختمون یه راهروی باریکی بود که ته اون راهرو،خونه بابای مدرسه بود آقای مرادی…چهره ش هنوز که هنوز توی ذهنمه…
ساختمون سمت چپ ۱۰ – ۱۲ تا پله از سطح زمین بالاتر بود پنجره اتاق مدیر و ناظمها بسمت حیاط باز میشد و زیر اون پنجره ها ، آبخوری بود شاید ۱۰ تا شیر آب داشت…
نیمکتهای کلاسها همه فلزی بودند توی هر کلاس یه بخاری نفتی بود ، ۴۰ تا ۴۵ نفر توی هر کلاسی درس میخوندند از هر قشری توی کلاس بود از بچه های طبقه کارگرهای زحمتکش تا مهندس و دکتر…
مهم نبود بابا و مامانت چی کاره بودند همه پیش هم مینشستیم توی هر نیمکت ۴ نفر و بعضی اوقات ۳ نفر…اول هر سال به هر دانش آموزی یه بسته داده میشد که شامل دو سه تا مداد سیاه و قرمز،پاک کن و مداد تراش و یه بسته مداد رنگی ۶ رنگ…عشقمون نشستن روی نیمکت اول بود و منم یکی از پایه های این نیمکت بودم و حتما هم باید سر نیمکت مینشستم!
یکی دیگه از افتخارات این بود که خانم معلم بده دفتر نمره رو واسه حاضر غایب بخونیم و اینکه وقتی اول سال ناظم میومد تا مبصر انتخاب کنه بشیم مبصر یا مثلا مامور آبخوری و مامور انتظامات…دغدغه هامون چه کوچیک بودن ولی قلبهامون بزرگ…
یادمه بابام توی یه سفرش که اومده بود تهران واسه من یه جعبه مداد رنگی ۳۶ رنگ خریده بود از اینا که دو طبقه بودند روی جعبه ش پر بود از گلهای آفتابگردون خوشگل…وقتی بهم دادش ازم قول گرفت که نبرمش مدرسه و فقط توی خونه ازش استفاده کنم ولی من زدم زیر قولم و بردمش مدرسه…هنوز نگاههای خیره یه سری از همکلاسیهام رو یادم نمیره که چه با حسرت نگاه میکردن و من چه با غرور مسخره ای بهشون نشون میدادم…اون روز عصر مامان دعوای بدی با من کرد و من نفهمیدم چرا؟
ما واقعا کودکی کردیم کودکی هایی از جنس واقعی،کودکیهای ما خلاصه میشد در دیدن کارتونهای بعدازظهر،لی لی بازی،طناب بازی،تولد گرفتن واسه عروسکهامون و …
زمان ما نه بازیهای کامپیوتری بود نه پلی استیشن و از این چیزها ، نهایتِ نهایتش توی سالهای راهنمایی آتاری اومد…
ما با گلبرگهای قرمز گل رز واسه خودمون ناخن بلند درست میکردیم،عاشق نوشتن با خودکارهای چهار رنگ بودیم،عصرهای تابستون توی حیاط زیرانداز پهن میکردیم و قابلمه و وسایل آشپزخونه پلاستیکیمون رو میچیدیم و میرفتیم توی رویایِ یه خانم خونه که غذا میپزه،چای درست میکنه و از مهموناش پذیرایی میکنه…بچه های دوران آدامس خرسی،بهانه نمکی و …
ما بچه های دورانی بودیم که هنوز صدای آژیر قرمز توی گوشهامون هست،بچه های پناه گرفتن در زیرزمینِ خونه ها،بچه هایی که اسفند ماه رو به عشق پوشیدن لباس و کفش عید سر میکردیم،بچه هایی که هیچوقت زیاده نخواستیم و قانع بار اومدیم…
بچه هایی که کارنامه هاشون کاغذی بود و سه تا ثلث امتحان داشتن…بچه هایی که برای امتحاناشون باید ورقه امتحانی میخریدند و خبری از فتوکپی نبود…
ما حسابی کودکی کردیم و لذت بردیم … شاید واسه همینه که کودک درونمون هنوز زنده ست … بزرگ شدیم ولی هنوز از خریدن لوازم التحریر لذت میبریم، هنوز عاشق کاغذهای کاهی هستیم ،دلمون لک زده واسه صدای معلمهامون وقت خوندن املا…
هنوزم اگه پاش بیفته دوست داریم بشینیم و دفتر و کتابهامون رو اول با کاغذ کادو و بعدش با نایلون جلد کنیم و شروع کنیم به خط کشی صفحه های دفترمون…آها تازه روی جلد کادو ،یه ورق سفید بزرگ بچسبونیم و روش اسم و فامیلمون و نام دفترمون رو بنویسیم…ماها اینطوری بزرگ شدیم…
یادمه که یه بار یکی از بچه ها ازم پرسید چرا نوک مدادات انقدر تیز و بلنده؟نمیدونم یه حس خجالت ریخت توی دلم و از اون روز به بعد نوبتی مدادای بچه ها رو میبردم خونه و با اون تراشهای رومیزی تیز میکردم و بهشون میدادم…تا اینکه یه روز بابام اومد و واسه هر کلاس یه دونه از این تراش رومیزیها خرید و ناظم اومد کلاس به کلاس و تراش رو به معلمها تحویل داد ولی هیچکس نفهمید که کی این تراشها رو هدیه داد به کلاسها…
ما بچه های چنین دورانی بودیم…بچه های بازی عمو زنجیر باف ،که زنجیرهای بافته شده مون رو از پشت کوه آرزوهامون برداشتیم…
روزمون مبارک ![]()





