یادداشتهای روزانه دکتر دلژین
خوراک
  • خانه
  • درباره
  • پیام خصوصی
  • داستانهای کوتاه
  • کلینیک آنلاین دندانپزشکی

My Best&old Memories

آبان ۴ ۱۳۸۹

دلژین کوچک

داشتم آلبوم بچگیهام رو نگاه میکردم…چشمم به این عکس افتاد…عاشقشممممممممممممممم شدید…

ساحل خزر شهر که من ۳ ساله بودم!!!

بخورمشششششششششششششششششش

***دلنوشت : یکی از خواننده های عزیز اینجا بنظرشون اومده که من خود شیفته هستم…من خودم رو خیلیییییییییییییی دوست دارم…موهامم اگه شبیه سیم تلفن باشه !!!بازم عاشق تک تکشون هستم…از همین جا اعلام میکنم که من بسیااااااااااااااار خود شیفته هستم :)

توسط دلژین • My Best&old Memories • ۵۲

مهر ۲۶ ۱۳۸۹

My Best&old Memories

من چون دختر بزرگ خونواده م  یه جورایی خیلی لوس بودم و هستم بخصوص واسه بابام …بیش از حد هاااااااا…یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین…اگه کسی بهم بگه بالا چشمت ابروه دیگه باید بیایین و ببینین…اون دو تا خواهرام انقدر مثل من مامان و بابایی نیستن و نبودن ولی من دیگه ماشالله…

مثلا خواب بد که میدیدم که وحشتناک بودن و از خواب میپریدم سریع میرفتم و بابا رو بیدار میکردم و میاوردمش توی تختم که پیشم بخوابه…

یه بار امتحان متون اسلامی داشتم توی دانشکده…هیچی هم نخونده بودم  هیچی هم وقت نداشتم …از امتحان قبلی که اومدم گفتم بخوابم که بتونم تا صبح یه غلطی بکنم…خلاصه ما خوابیدیم و بیدار شدیم…شروع کردیم خوندن …هی میخوندیم ولی نمی فهمیدم خلاصه اوضاعم قمر در عقرب شده بود…داشتم به جنون میرسیدم چون ترم ۴ بودم و علوم پایه داشتم افتادنش مصیبتی بود…خلاصه بابام بیدار میشه و میبینه که چراغم روشنه…ا.مد توی اتاقم و دید به به این دختر لوسش داره به پهنای صورت اشک میریزه…هیچوقت یادم نمیره…بهم گفت چه امتحانی داری؟ گفتم متون اسلامی…خلاصه کلی فحش و بد وبیراه نثار اونها کرد و جد و آبادشون کشید وسط…بعد بهم گفت برو صورتت رو بشور بعد بخواب …حالا من هی عین این بچه ننورا گریه که نه من میوفتم و…

بابام گفت هیچ مسئله ای نیست آدم این درسها رو بیفته باید افتخار هم بکنه!!!

خلاصه اومد توی اتاقم بغلم کرد و گرفتیم خوابیدیم تا صبح

صبح هم منو برد رسوند دانشگاه حالا دانشکده تا خونه مون ۵ دقیقه پیاده روی داشت!!!(اوج لوسی)

منم رفتم سر جلسه و شروع کردم به نوشتن…الکی هی نوشتم …چرت و پرت …هر جمله رو ده بار تکرار میکردم و فقط فعل و فاعل رو عوض میکردم!!!

بعدش که جوابش اومد پاس شدم…

همیشه بابام میگفت که هر کدو م از دختراش که با فاصله ۵ سال اومدن دنیا واسه اینکه هیچوقت تنها نمونه…ولی افسوس …

بابام بهم میگفت ازدواج کردی اگه نی نیت پسر باشه من راهت نمیدم خونه ها بهت گفته باشم…نوه ام باید دختر باشه…خودم ببرمش بگردونمش …واسش عروسک بخرم…شاید واسه همینه که از بچه دار شدن متنفرم…

ولی هیچوقت کارای بابام رو یادم نخواهد رفت…اون مهربونیاش…اون بغل کردناش…اون دلداریاش…اخ که چقدر دلم واسه بغلش تنگ شده…از اینجا یه بووووووووووس گنده واست میفرستم بابای همیشه عزیزم…

***دلنوشت: اصلا الان ناراحت نیستم…چون فهمیدم وقتی ناراحتم یا واسش گریه میکنم …اونم عذاب میکشه…الان در نهایت ارامش دارم خاطراتمو مرور میکنم و لذت میبرم

***دلنوشت: لطفا به همسرانتون توجه بیشتری کنید…از محبت بهشون غفلت نورزید

توسط دلژین • My Best&old Memories • ۴۱ • برچسب ها: بابا, بغل, دلتنگی

1 2 3 4

درباره من

دلژین هستم...متولد سال 1360,متاهل , دندانپزشک... دلژین یه اسم کردیه بمعنای " قلب زندگی "... این جمله رو همیشه از من یادتون باشه: Be Yourself ... یه خانم هستم با نقشهای متفاوت در زندگی, یک فرزند , یک همسر , یک عروس ,یک خواهر, یک دوست , یک دندانپزشک و ... ولی همیشه سعی میکنم خودم باشم!

دانلود موزیک متن

فهرست موضوعی

  • just for FUN (3)
  • My Best&old Memories (8)
  • آهنگهایی که دوست میدارم (۲۸)
  • برداشت آزاد (۱۸)
  • حال این روزهای من (۱۵)
  • خفته در خود (۱۲)
  • داستانهای کوتاه (۳)
  • درد دلهای دلژین (۶۰)
  • دست نوشته های دلژین (۳۴)
  • ذهن آشفته (۴۲)
  • روزانه های دلژین (۱۰۸)
  • سرگرمی (۲۱)
  • سفر نوشت (۵)
  • شعر و متنهای دوست داشتنی (۴۱)
  • عمومی (۵۶)
  • قطعۀ دوست داشتنی از یک کتاب (۵)
  • ماجراهای دوران دانشجویی (۱۰)
  • مینیمال (۱)

آرشیو نوشته ها

لینکهای ثابت

  • poem & pic
  • یک مرد

دوستان خوب دلژین

وبلاگهایی که در 2 روز اخیر آپدیت شده اند :

Google PageRank Checker