مرداد ۳ ۱۳۸۹
کاش بودی…نبودنت سه سال شد…
عاشق صبحهای تابستونم چرا؟؟؟ چون واسم یه حس خوب رو تداعی میکنه…اون موقع ها صبح تابستون رو بی هیچ دغدغه ای خواب بودم …خنکای باد کولرباعث کرخت شدن بدنم میشد…یهو یه بوی خوبی بینی ام رو قلقلک میداد این بوی خوب از دریچه کولر میومد و منو تازه میکرد…هنوزم حسش میکنم بوی ادکلنت رو بابا جونم
اون صبحهایی که خواب بودم و با بوی خوش ادکلنت بیدار میشدم…بعد صدای حرف زدن آهسته رو با مامان میشنیدم سر میز صبحونه…آخ که عاشق اون روزهام…دلم تنگ شده واسه اون روزها که یهو بپرم از اتاقم بیرون و غرغر کنم که چرا نذاشتین بخوااااابم…و شما با اون خنده مهربونت بگی : توپولی تنبلی من…
واییییییییییییی خدا باورم نمیشه فردا میشه سه سال…کولر روشنه ولی بوی ادکلنت نمیاد چراااااااااا
ای خدا ناله میکنم ضجه میزنم …چرا نیست که منو بغل کنه…
بابا جونم میدونی وقتی دلم واست تنگ میشه چیکار میکنم؟…میرم سراغ کمدت توی اتاق خوابتون همون کمدی که با مامان نصف نصف استفاده میکردین…سرمو میکنم توی لباسات بو میکشم…هنوز مامان لباسات رو جمع نکرده ها….برگرد بیا پیشمون…دیگه طاقت دوریت رو ندارم
پاشو دیگه قرصات دیر شده پاشو با آب اوردم واست…پاشو مگه بدنت درد نمیکنه بذار ماساژت بدم مثل اون روزها…
ای لعنت بر این بیماری سرطان…لعنت به هر چی درده که تو رو از پا انداخت
لعنت به این سرطان که منو خواهرام رو بی بابا کرد…مهتاب رو بی یارو یاور
پاشو بذار یه بار دیگه صورت مهربونت رو ببینم که نذاشتن واسه اخرین بار ببینمت…که داغش هنوز روی این دلمه…
پاشو بذار اون سرتو ببوسم …بهم گفتی قوی باشم …ببخشید این حرفت رو نمیتونم گوش کنم…بدون شما قوی باشم…مگه میشه؟؟؟…مگه میشه درخت بدون ریشه؟؟؟
ریشه نیست …درخت هم خشکید…
دلم خیلی پره…ولی دیگه گریه ست که امونم نمیده…


